روز جشن ملي دوقلوها (22/2//90) من، وحيد كه قل كوچيكم تنها اومده بودم جشن. احمد هنوز تو راه بود و تقريبا اواخر برنامه رسيد.
قبل از شروع برنامه رفته بودم به فرهنگسرا كه به دوستان تو كارهاي تداركاتي برگزاري برنامه كمك كنم.
كم كم ساعت شروع برنامه نزديك ميشد و دوستاي دوقلو يكي يكي (ببخشيد، دوتا دوتا) از راه ميرسيدند.
با تعدادي از دوستان كه تو برنامه هاي قبل آشنا شده بوديم سلام و احوال پرسي گرمي انجام ميداديم.
تو بطن كار بوديم و فكر كار باعث ميشد به بعضي مسائل توجه نكنم. يكم كه گذشت احساس كردم چرا همه انقدر با من سلام عليك ميكنن! هر قل 2بار يعني 4 بار با يه چهره!
اونوقت بود كه متوجه شدم، بچه هايي كه تازه ميرسن نمي دونن من تنها اومدم. با من سلام عليك ميكنن، يه دور ميزنن دوستاي ديگه رو ميبينن و وقتي دوباره با من روبرو ميشن فكر ميكنن احمد رو ديدن و دوباره سلام عليك مي كرنن. :)
منم كه برام جالب بود دنبال قضيه رو گرفتم و از اينجا به بعد تعداد قابل توجهي از دوستان رو آگاهانه سر كار گذاشتم و تقريبا تا آخر برنامه كه احمد اومد متوجه نشدن كه من تنها اومدم!!!!
برنامه خيلي خوبي بود، جاي همه اونايي كه نيومدن خالي